لم داده ام به تکیه گه لن ترانی اتمن سخت راحتم که ندارم نشانی اتاول تو از پیاله ی هستی چشیده ایما نیز خورده ایم ز جام دهانی ات
احمد به آفتابِ غدیرت رسیده استای باغ من، فدای پیمبر رسانی ات
در پیری ات به جای خدا تکیه میکنیوقتی رَوی به دوش نبی در جوانی ات
قدِّ تو گر چه چون پسرانت بلند نیستپیداست رفعت تو از این «مهر»بانی ات
خورشیدبان تویی که به زهرا مراقبیای من فدای مهر تو و مهرَبانی ات تو صیغه ی اُخُوَّت ما را به خود بخواندر رکن کعبه یاد اویس یمانی ات قنبر به خود لیاقت قنبر شدن نداشتافتاد بین جذبه ی قنبر کشانی ات بگذار تا برات سر و دست بشکنیمهر چند دستمان نرسد بر گرانی ات رو کرد مصطفی ورق آخرین خویشاحمد! فدای آن ورق امتحانی ات تو روی دست آمده ای پس میا به زیررو دست خورده اند رفیقان جانی ات تو کوهی و به دوش خودت کاه میکشیبار مرا ببر به همان کهکشانی ات حیف از تو که به روی زمین پای خود نهیبالا مکان بمان به همان لا مکانی ات
برچسب:
نویسنده: میلاد زارعیان
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 20:19